در حضور خارها هم مي شود يك ياس بود. در هياهوي مترسك ها پر از احساس بود. ميشود حتي براي ديدن پروانه ها شيشه هاي مات يك متروكه را الماس بود. دست در دست پرنده٬ بال در بال نسيم٬ ساقه هاي هرز اين بيشه ها را داس بود. كاش مي شد حرفي از "كاش مي شد"هم نبود٬ هرچه بود ... احساس بود و عشق بود و ياس بود...!
پ.ن:شاید تو اوج بی کسی با عکست اروم بگیرم....
ع.۲۱/۲/۸۷
مهم نیست که این مطلب رو میخونی یا نه...
مهم نیست که جواب میدی یا نه...
مهم نیست که برات مهم هستم یا نه...
مهم نیست که دوستم داری یا نه...
مهم اینه که تو برام مهمی...
مهم اینه که تو شاد هستی...
مهم اینه که دیگه حرص نمیخوری...
مهم نیست که غرورم رو شکستی یا نه...
مهم نیست که بر نگشتی ببینی مردم یا زنده ام...
مهم نیست که تو حسرتم گذاشتی...
مهم اینه که غرور تو نشکست...
مهم اینه که میدونم تو خوبی...
مهم اینه که تو به ارزوت برسی...

ع.۳۰/۱/۸۷
نمیشه باورت کنم ٬ نمیشه از تو رد بشم
نمیشه که خوبه من بشه ٬ نمیشه با تو بد بشم
نه دل دارم که بشکنی ٬ نه جون دارم فدات کنم
نه پای موندن منی ٬ نه میتونم رهات کنم
نه میتونه تو خلوتش ٬ دلم صدا کنه تو رو
نه میتونم بگم بمون ٬ نه میتونم بگم برو
کجا برم که عطر تو نپیچه توی لحظه ها ؟
غصه مو از کجا بگم ٬که پا نگیری تو صدام ؟
چه جوری از تو بگذرم ؟ تویی که معنی منی ؟
تویی که از معنی اگر ٬ تیشه به ریشه میزنی
نه ساده ای نه خط خطی ٬ نه دشمنی نه هم نفس
نه با تو جای موندنه ٬ نمونده راه پیش و پس
۸۷/۱/۱۴
سلام....
امروز وبلاگمون یکساله شد...
چقدر حال و هوای امسال با پارسال فرق داره.پارسال یک همچین روزی سینای عزیز این وبلاگ رو واسم ساخت. اخ که چقدر ذوق کردم.واقعا یکسال گذشت؟
راستی مرسی از همه دوستانی که منو تنها نذاشتن....
نوبتیم باشه دیگه ٬ نوبت کیک تولد وبلاگم هست...

حالا که خوردین ٬ کادو هاتونم بدین
اخه جشن تولد بدون کادو که فایده نداره....
پ.ن : این گلبرگ های نارنجی منو یاد خزون عاشقی انداخته...
پ.ن :مرسی از سینای خوبم که این وبلاگ رو واسم ساخت٬تا من کمتر تنهایی رو حس کنم...
ع.۴/۱/۸۷
دیدی ؟
نه...؟
ببین...
پناه من...
پناه دگر دارد...؟!!!!
ای خدا دلگیرم ازت ٬ ای زندگی سیرم ازت
ای زندگی میمیرم و عمرم رو میگیرم ازت
این غصه های لعنتی ٬ از خنده دورم میکنن
این نفس های بی هدف ٬ زنده به گورم میکنن
چه لحظه های خوبیه ٬ ثانیه های اخره
فرشته ی مردن من ٬ منو از اینجا میبره
ای خدا دلگیرم ازت ٬ ای زندگی سیرم ازت
ای زندگی میمیرم و عمرم رو میگیرم ازت
چه اعتراف تلخیه ٬ انگار رسیدم ته خط
وقت خلاصی از هوس ٬ ای زندگی بیزارم ازت
ولنتاین مبارک
ع.۲۵/۱۱/۸۶
در قصه ای قدیمی حکایت میکنند که وقتی روزی روزگاری در سرزمینی دور ٬ مردم گناهان بسیارکردند و مورد خشم خداوند قرار گرفتند.خداوند بر ان شد تا تنبیهی سخت بر انها مقرر فرماید ٬تنبیهی سخت تر از سیل و زلزله و قحطی و بیماری ٬تنبیهی که نسل ها را سوزنده تر از اتش بسوزاند ٬ بی انکه کسی ببیندش یا بر ان واقف شود...
پس خداوند دو کلمه ی (( دوستت دارم )) را از ذهن و قلب مردم پاک کرد ٬ چنان که از روز ازل ان کلمات را نه شنیده ٬ نه گفته و نه احساس کرده باشند...
ابتدا همه چیز عادی و زندگی به روال همیشگی خود در گذر بود.اما بلا کم کم رخ نمود.زمانی که مادری می خواست عشقی بی غش تقدیم فرزند کند ٬ هنگامی که دو دلداده می خواستند کلام اخر را بگویند و خود را یکباره به دیگری واگذارند ٬ انگاه که انسان ها ٬ دو همسایه ٬ دو برادر ٬ دو دوست در سینه چیزی گرم و صادقانه احساس می کردند و می خواستند که ان را نثار دیگری کنند٬زبان ها بسته بود و چشم ها منتظر و ان کلامی که پاسخگوی همه ی این نیازها بود ٬ از دهان کسی بیرون نمی امد و تشنگی ها سیراب نمی شد...
و بعد...
کم کم سینه ها سرد شد ٬روابط گسست وملال و بی تفاوتی جایگیر شد.دیگر کسی حرفی برای گفتن به دیگری نداشت ٬ ادم ها در خود فسردند و در تنهایی بی وقفه از خود پرسیدند :
چه شد که ما به اینجا رسیدیم ٬کدام نعمت از میان ما رخت بر بست؟؟؟
و اندوه امانشان را برید....
خداوند دلش بر این قوم ٬که مفلوک تر از همه ی اقوام جهان شده بودند ٬ سوخت و کلمات (( دوستت دارم )) را به ذهن و قلب انها باز گرداند....

به نظرتون مملکت ما هم ادما کلمه ی (( دوستت دارم )) واقعی رو فراموش کردند؟؟؟
ع.۲۱/۱۰/۸۶
یه اتاقی باشه گرمه گرم ٬ روشنه روشن...تو باشی٬منم باشم...کف اتاق سنگ باشه٬سنگ سفید...
تو منو بغلم کنی که نترسم...که سردم نشه...که نلرزم....
اینجوری که تو تکیه دادی به دیوار...پاهاتم دراز کردی٬منم اومدم نشستم جلوت و بهت تکیه دادم....با پا هات محکم منو گرفتی٬دو تا دستتم دورم حلقه کردی...
بهت میگم: چشماتو می بندی؟؟؟میگی: اره...بعد چشماتو میبندی....
بهت میگم: برام قصه می گی؟؟؟تو گوشم؟؟؟میگی : اره...
بعد شروع میکنی اروم اروم تو گوشم قصه گفتن...یه عالمه قصه طولانی و بلند که هیچ وقت تموم نمیشن...
میدونی عزیزم؟!؟ می خوام رگ بزنم...رگ خودمو...مچ دست چپمو...
یه حرکت سریع...یه ضربه ی عمیق...بلدی که؟!؟!؟
ولی تو که نمیدونی می خوام رگمو بزنم...تو چشماتو بستی..
نمیدونی من تیغ رو از جیبم در میارم...نمیبینی که سریع می برم...نمیبینی خون فواره میزنه رو سنگای سفید...نمیبینی که دستم می سوزه و لبم رو گازمیگیرم که نگم اخ خ خ...تا چشماتو باز نکنی و منو ببینی...
تو داری قصه میگی...خون میاد از دستم میریزه رو سنگا...قشنگه مسیر حرکتش...حیف که چشمات بسته است و نمیتونی ببینی...
تو بغلم کردی ٬ میبینی که سرد شدم...محکم تر بغلم میکنی که گرم بشم...
میبینی نا منظم نفس می کشم...تو دلت میگی: اخی دوباره نفسش گرفت...
میبینی هر چی محکم تر بغلم میکنی سرد تر میشم...میبینی دیگه نفس نمی کشم...
چشما تو باز میکنی ٬ میبینی من مردم....
میدونی مهربونم؟؟؟من میترسیدم خودمو بکشم...از سرد شدن٬از تنهایی مردن٬از خون دیدن....
وقتی بغلم کردی دیگه نترسیدم...مردن خوب بود ارومه اروم...
گریه نکن دیگه ٬ من که دیگه نیستم چشماتو بوس کنم٬بگم: خوشگل شدیا...بعدش تو همون جوری وسط گریه هات بخندی.....گریه نکن خب؟؟؟ دلم میشکنه هاااااا....دل روح نازکه ...نشکونش خب؟؟؟
حالا دیگه میدونم که من سد خوشبختیت نیستم...
همین!
کاسکوی مهربونم مرد....![]()
![]()
زندگی بال و پری دارد اندازه ی عشق.
زندگی چیزی نیست که لب طاقچه ی عات از یاد من و تو برود.
زندگی حس غریبی است که یک مرغ مهاجر دارد.
زندگی سوت قطاری است که در خواب پلی میپیچد.
زندگی دیدن یک باغچه از شیشه ی مسدود هواپیما ست.
خبر رفتن موشک به فضا ٬ لمس تنهایی ماه ٬
فکر بوییدن گل در کره ای دیگر...
زندگی مجذور اینه است.
زندگی گل به توان ابدیت ٬
زندگی ضرب زمین در ضربان دل ما ٬
زندگی هندسه ی ساده و یکسان نفسهاست...
هر کجا هستم ٬ باشم٬ اسمان مال من است.
پنجره ٬ فکر ٬ هوا ٬ عشق ٬ زمین مال من است.
چه اهمیت دارد گاه اگر می رویند ٬ قارچ های غربت ؟؟؟
همین... ع.۴/۹/۸۶